تبلیغات
وطنم دلفان - ماه شب آمد کنارم......







 

برشرشر اشک شبم تار می تابد قمر
چون درخت کاج بودم دیر میدادم ثمر

 

اشک جاری در نگاهت گر چه سیرابم نکرد
ماه زیبای جمالت هیچ بی تابم نکرد

 

تا به کی از ترس روحم جسم را آتش زنم
ماه شب آمد کنارم بوسه زد پیراهنم

 

در نهایت جرعه ای از باده ی عشق سرکشید

 چون که دید عریان وُ سرمستم دوباره پر کشید

من کجا وُ ناز چشمان سیاه شب کجا
من که می سوزم دلیل آن تب هر شب کجا

 

 

آمد وُ دیدم نگاهش با نگاهم جور بود
خلوت شب را که دیدم با دلم محشور بود

 

باغبان تاک بودن صبر کوه برداشتن است
از رفیقان دور بودن مردن وُ برخاستن است

 

بارانی





کبوتر


کبوتر بچه ای با شوق پرواز
نشست بر روی بامی با پر ناز

نگاهش چون فتاد بر آب وُ دانه
نشست بر پای آن خورد دانه دانه

کبوتر چون بدید حال وُ هوا را
بزودی پر گرفت تا مُلک خارا

برفت آنجا بگفتش با دوصد دوست
فلان مُلک زمین را خیر وُ نیکوست

یکی را با دل جانان بدیدم
بگفتا چون حبیب است من شنیدم

تمام آسمان تا عصر آن روز
کبوتر تا کبوتر بود هر روز

تمام ساکنین خوشحال وُ مسرور 
از این پرواز ناز بر بام منصور

بارانی




عطرگیسو....

شبانگاه تا سحر مستم ز عطر خوب گیسویت
تنُ جان وُ سر ُ جسمم فدای نام نیکویت


اگر در باور تلخم دمادم می وزد شوری
بدان آهنگ دیدارت مرا جان داده در کویت


بارانی







آفتاب....


آفتاب هم از
غروب چشمانت
به تنگ آمده است



بارانی














دل شیدا....

شبی با تو به خواب خویش بدیدم روی دنیا را 
ورق برگشت بداد دستم کلید این معما را


اگر زلف پریشانت دو صد جادو کند ما را 
نمی ارزد به یکباره برنجانی دل ما را


بیا تا روی خوبی را دو صد مهرآفرین باشیم 
نبینیم روی غم دیگرنکاریم حس سودا را

بارانی











تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 03:56 ق.ظ | نویسنده : اصغر بارانی | نظرات

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس