تبلیغات
وطنم دلفان - شوریده حال....


شوریده حال.....


با هر دو دست مهر تو شانه به مو می زنم

شاید بخندی با دلم برسایه ات رو می زنم

 

عطر تو افشان می شود در کوچه باغ عاشقی

چون باد سرکش می شوم زلفی به هرسو می زنم

 

من در خیال رفتنت تا پای جان جان می دهم

مهرت برای دیگری ست چنگی به ابرو می زنم

 

قاب عکس ات با دلم هر شب به معراج می رسد

چون ستاره بی قرار دوباره سوسو می زنم

 

با حضور روی تو سرمست سرمست می شوم

شوریده حال در بسترم آتش به پهلو می زنم

 

تا کی به رسم عاشقی دل را هراسانت کنم

با هر دو دست مهر تو شانه به مو می زنم

بارانی




وقت به تو رسیدن است.....


رقص وُنگاه هر شبت حال هوای بودن است

گلبانگ روی توعزیزحس دوباره دیدن است

 

وقتی تمام کوچه را به عشق تو سر می کشم

کوچه به کوچه گشتنم هوای با تو بودن است

 

توهم بهانه جو شدی در این سکوت عاشقی

دلم تو را گواه دهد هوای تو سرودن است

 

تمام حس بودنم شوق دوباره دیدن است

سوگند به تارموی توهوای دل ربودن است

 

سپده دم که می شود نوای عاشقی بلند

به زیرشرشرباران وقت نفس کشیدن است

 

به برگ برگ هردرخت به وسعت گل بهار

به آسمان دل قسم وقت به تو رسیدن است

 

بارانی









خیلی وقته که دیگه نگات پی نگاهم نیست
لبخند تلخ وُ شیرینت در پی اشتباهم نیست

...

راحت شدم از اون همه سین جین بی دلیل تو
مُردَم از بس که ترسیدم ازسر بی سبیل تو

رفتم شدم برا خودم یه پارچه آقا می بینی
شُکرخدا خلاص شدم ازاون روزای زندونی

یادته بهم گفتی ازبدیا حرف نزنم
خدا گواه من وُ توست، کبودی جان وُ تَنم

از اون وقتی که من وُ تو آینه را سنگ می زدیم
به خاطر با هم بودن به هر دلی چنگ می زدیم

کاش برای لحظه ای خاطره را قاب می کردیم
مثل اون روزای خوب بازی تاب تاب می کردیم

مثل بازیهای شاد زمان کودکی
شبا را تا به سحربا حافظ وُ با رودکی

یادش بخیر اون روزای که جمع دوستان گرما داشت
با خنده های راستگی آدم در فصل سرما داشت

نه ماشینی نه جاده ای نه لاین وُ وایبر وُ ایمیل
من بودم تو بودی وُاحمد وُ قاسم با سهیل

می خندیدیم به هم دیگه نه از روی کینه وُ شَر
یادش بخیرتا به سحربا بلبل وُ شانه بسر

رسم بود آخه اون زمونا حیاطا را جارو کنن
هر صبح زود غصه ها را از خونه ها پارو کنن

کوچه به کوچه رفتنا تا انتهای خستگی
خندیدنای بی ریا غریبه بود افسردگی

دلخوشیمون فقط خدا بود یه لقمه نون سنگگی
در کوچه های باصفا با قیل و قال کودکی

بارانی






عادت دارم گوش می کنم بگوغریبگی نکن

اگه که من بد شده ام تو فکر زندگی نکن

 

خوب می دونم رفته دلت به ناکجای زندگی

پیش چشمت غریبه ایم بی خودیه دوندگی

 

یادش بخیراون قدیما تو به حرفام دل می زدی

برای تازه شدن به موات گل می زدی

 

صبح سپیده نزده قلقل چایت به راه بود

توهم حق داری بگی نوکرت سر به راه بود

 

حالا دیگه بد شده ام زمونه هم خراب شده

چرا دل مهربون تو بدی را فوت آب شده

 

برم به کی بگم عزیزحرفای دل خسته را

کسی چه می فهمه عزیزغم دل شکسته را

 

هر جا که می رم جای پات بدون که آزارم می ده

فکر نمی کردم که کارات آتیش به آثارم بده

 

خدا می دونه که سخته تنهایی و بی کس شدن

با همه آشنا باشی مثل غریبه رد شدن

 

خوب یادمه همون روزا که من عاشقت بودم

من یار مهربون تو شوق دقایقت بودم

 

 

تو می گفتی خنده هاتو زمزمه ی گوشت کنم

درکوچه باغ زندگی دوباره مدهوشت کنم

 

بسه دیگه این هم سال چی دیدی از باغ دلم

بی تو وُ رویاهای تو فرسوده شد باغ گلم

 

حالا چرا با فاصله یاد دلم نمی کنی

نمی ری از پیش دلم دیگه ولم نمی کنی

 

بارانی






تاریخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 07:11 ق.ظ | نویسنده : اصغر بارانی | نظرات

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس