تبلیغات
وطنم دلفان - سکوت....


نگو فردا....

اگرروزی رسدجانا که صاحب گردم این دنیا

ازاین بودن گریزانم نمی خواهم غم فردا    

 

نگوفردا، که بیزارم ازاین فردای نامعلوم

ازاین تکراربی حاصل دراین دنیای نحس وُشُوم

 

اگر نوح نبی باشی به زیرت آورد این چرخ

بدان مُلکِ سلیمان هم نمی ارزد به تاری نخ

 

کجارفتند همه آنان که روزی تاج و تخت داشتند

در این دنیای وانفسا دو روزعمر گذر داشتند

 

گذاشتند وُ گذشتند چون زمان عمر به پایان بود

نَبُرد آنی از این دنیا، جهان مُلکِ سلیمان بود

 

اگر روزی تو را دادند هزاران گنج قارونی

بدان که هر شروعی را بُود یک روزِ پایانی

 

بدان ای بنده ی غافل که دنیا را بُود پایان

دراین دنیای بی پروا نمی گیرد کسی سامان

به شماره سریال 199824 در سایت شعرنو

بارانی

1391/07/14





به رنگ دردهایم...

حکایت سنگ و آینه و تصویر

 هزار پاره شنیده ای....!

و آنروزکه من درپگاه با

چشمهایم غریبه بودم....؟

انگارهزارویک ملکه ی سرخپوش،در

نرگس های ارغوانی ات غرق شده بود!

 شاید سنگ .... شایدهم آینه

اماگویی تقصیردستهای کوچکی بود

که سنگ سرد را با نفرت به

نحسی زمان مه آلود می کوبید

تا گرم شودخاکسری، به رنگ

 دردهای من، و رنج های تو

،ای دریغ...

بارانی

دارای شماره ثبت198811در سایت شعر نو

1391/07/07






ماه من......

 

ناگفته ای دارد دلم ازروی ماهت ماه من

چَشم وُ دلم اُفتاده در دام  نگاهت ماه من

 

اُفتان وُخیزان می روم درکوی مهرانگیزتو

 دارم شکایت نازنین اززُلف صد رنگین تو

 

هردم نگاهت می کنم در قاب چشمان تَرم

درحسرت دیدارتو مجنون بی بال وُ پَرم

 

گفتی بمانم تا سحرچشم انتظار روی تو

پروانه باشم گردشمع اندرطواف کوی تو

 

گفتم نرو با من بمان تا جان بگیرم در قفس

از مستی  چشمان تو سامان بگیرم هر نفس

 

گفتی که می خواهی شبی یادی زمه رویان کنی

از ما مگر رنجیده ای تا ترک این سامان کنی

 

ای ماه تابان شبم بازآ که سر مستت شوم

بازآ ببین دلداده ام زنجیروُ پا بَستَت شوم

 

دارای شماره سریال198399سایت شعر نو

بارانی

1391/06/05




یاد درد...

ترکه ی بیداد زمان اسطوره ی یادهاست

و زمان چه بی پروا می میرد..!

اگر فریاد شبانه را به شفق تحویل دهیم

ردپای شب گم می شود..!

دیروز بود که ناوگان ظلم بی صبرانه

تا سینه ی بهار پیش آمده بود..

و امروز یاد دردهایمان

چه شیرین شده است...

بارانی




تابوت...

 

ناگه سکوت شب شکست

 

سایه ی امن محبت محو گردید

 

 مادری زیر تلی از خاک مدفون

 

کودکی درحصارتاریک زمان محبوس

 

و پدری مبهوت ویرانی زندگی..!

 

بیزار از بی مهری زمان.

 

چشمهایم دریا دریا می گرید.....

 

ای کاش زمین نمی خندید از مستی شبانه...

 

و کمی آنسوتر عزرائیل

 

تابوتهایش را به حراج نگذاشته بود


دارای شماره سریال191314سایت شعر نو

این سروده را تقدیم می کنیم به تمامی

 آذربایجانیهای عزیزسایت

و ترک زبانهای ایران اسلامی

   




....سکوت

دلم را می زند

شبهای بی ماه!

و من گاه و بی گاه

می میرم در

 سکوت ستاره ها

******************

بی تو سرمیرود

بغض دلتنگی از

 یاسهای زرد

وُ مریم های سفید

و باران در کویر

گونه هایم جان میدهد ...

************************

کودکی ام درد می گیرد

زیرپاشنه ی

واژه های بی سرانجام

که بغض شان در

سکوت من!

معنا می شود......

*****************************

بارانی

1391/10/29

 

دارای شماره سریال 218228 در سایت شعرنو



تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 08:22 ق.ظ | نویسنده : اصغر بارانی | نظرات

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس